درباره ما


حلاج گفت:«به خدا سوگند!
اين نغمه ي روح است كه در كالبد من دميده مي شود...»
و من بر آنم كه نغمه ي روح را كه در فريادهاي كبوتران سپيد و در نگاههايشان و در پروازهايشان و در سايه هايشان مي بينم ،بر دستان نازك نسيم بيفشانم تا پژواكشان را تا كوهها و آسمانها برساند.
آن زمان كه ماه در شبي تيره با من حرف مي زند تا زلالي اش را بر من بتاباند ، آن زمان كه درخت در نيمه هاي شب در نجوايش با باد مرا به سوي خويش مي كشاند ،آن زمان كه باغچه پاييز را دوست دارد تا طعم رويش را دوباره در بهار بچشد ، آن زمان كه از پستوي تنهايي هايم روزنه اي مي بينم به سمت دشتي سبز ،آنچنان كه نور خورشيد وسعتش را بر آن نشانده است،دست هايي را مي بينم كه در آن تنهايي ،شتابان،مرا مي خواند،آن وقت پستويم را رها مي كنم به سمت و سوي ساده ي دوست...

مجموعه شعرهایم که به چاپ رسیده اند :
کتاب دریا به رنگ مهتاب
کتاب به دستهایم نگاه نکردی

پروفایل مدیر وبلاگ
 
آخرین مطالب

نوشته شده در  


چشم می گوید :

نیست!

عشق می گوید:

هست...

 




یکشنبه 9 شهریور1393

نوشته شده در  


می آیم

از لحظه های بی هراس حیرانی

به یاد می آورم

حقیقت جنون را

از کدام سمت آمدی مگرتو؟!

معصومه




یکشنبه 2 شهریور1393

نوشته شده در  


این زخمه دست کیست که بر تار می زند؟

تار دلم گسیخت...




سه شنبه 21 مرداد1393

نوشته شده در  


ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﺩ ﻣﻮﺝ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﺍﺯﺩ

ﺑﺮﮔﯿﺴﻮﺍﻥ ﻃﻼﯾﯽ ﮔﻨﺪﻡ ﺯﺍﺭ

ﺗﻮ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺍﯼ ﺁﻥ ﺟﺎ

ﺧﻮﺭﺷﯿﺪﻫﺎﯼ ﺷﻌﺮ ﻣﻦ ﺁﻧﺠﺎﺳﺖ

ﻗﯿﺼﺮ




دوشنبه 15 اردیبهشت1393

نوشته شده در  


روزی شیخ بوسعید مستی را دید که افتاده بود. گفت: دست به من ده! گفت: ای شیخ برو که دستگیری، نه کار توست! وقت شیخ خوش گشت!

*

*

وای بر من خدای من!

چگونه می شود که دستان تو نزدیک است به من که من گرمایش را برژرفای وجودم، دمادم حس می کنم..اما فراموشی دستانت، گاهی مرا دچار غم آلودگی می کند...

باید دستانم را از دستانت جدا نکنم..

باید گرمایش را سراسیمه بنوشم...

معصومه





یکشنبه 10 فروردین1393

نوشته شده در  


رو کرد نوبهار و به هر جا گلی شکفت

در من دلی که بشکفد از نوبهار کو؟

گفتی که اختیار کنم ترک یاد او

خوش گفته ای ولیک بگو اختیار کو؟

*

*

*

سالگرداستادهنرمندسیدمحمدحسین رحمتی .جمعه8فروردین.ساعت16الی17/30.قم.بلوارجمهوری.نبش کوچه 28.مجتمع فرهنگی وهنری شهیدآوینی 




دوشنبه 4 فروردین1393

نوشته شده در  


 ای هم نوای قدیمی/بهارسبز/ازباده ی صبح وشام تو مستم/آیا شودکه بخوانی/رازجدیدخودت را /در گوش های پرازانتظارمن.......آمدن بهارمبارک!  معصومه


سین هفتم

سیبِ سُرخی‌ست،

حسرتا!

که مرا

نصیب

ازاین سُفره‌ی سُنّت

سروری نیست

شگفتا!

که مرا

بدین مستی

شوری نیست...

شاملو

****





جمعه 1 فروردین1393

نوشته شده در  


ﻗﺼﺪ ﺟﺎﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺍﯾﻦ ﻋﯿﺪ ﻭ ﺑﻬﺎﺭﻡ ﺑﯽ ﺗﻮ /

ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﻋﯿﺪﯼ ﻭ ﺑﻬﺎﺭﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﯽ ﺗﻮ /

ﮔﯿﺮﻡ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﻍ ، ﮔﻼﮔﻞ ﺑﺸﮑﻮﻓﺪ ﺭﻧﮕﯿﻦ /

ﺑﻪ ﭼﻪ ﮐﺎﺭ ﺁﯾﺪﻡ ﺍﯼ ﮔﻞ ! ﺑﻪ ﭼﻪ ﮐﺎﺭﻡ ﺑﯽ ﺗﻮ ؟




سه شنبه 27 اسفند1392

نوشته شده در  


امروز،خود، دیدم بهار را

 در لابه لای درخت زیتونی که کاشتی درحیاط خانه

اما زمستان است هنوز 

من میلرزم

 - من بی نفس گرم تو ،بهاررا باور نمی کنم 

بهار روزهاست که از خانه ما رفته است

من می لرزم هنوز...






چهارشنبه 21 اسفند1392

نوشته شده در  


عطش


پشت مردمکانت

آوازی نهفته بود

که رازی سپید را هماره عکس می گرفت

من می نوشیدم چونان عطشناکی کویر ،باران چشمانت را

تو می گفتی مسیر درست است

همیشه باید تشنه بود

ناسیرابی

همیشه، آدمی را به سمت آب می کشاند

و امروز تشنه ام

دنبال جرعه ای از آب زندگی


معصومه




جمعه 4 بهمن1392

نوشته شده در  


حصارناباوری
تو آمده بودی
به آن نشانی که من در امتداد رویایم دیده بودم
آه!
آن روز من در خانه نبودم
اما
حضور مانوس تو بردستگیره ی در
گواه یقین من بودبرحصارناباوریم
بال گسترده 
انتظارتو رامیکشم
برای تو که شعر بی واژه منی
دربی تابشی خورشید
ژرفای آمدنت راخواهم دید...
معصومه



شنبه 2 آذر1392

نوشته شده در  


یک خاطره ی به یاد ماندنی از قیصرکه امروز سالگرد پروازش بود!

***********

یادش به خیر ، دهه ی هفتاد بود .من ماهی یکبار به پیشنهاد همسرهنرمندوشعردوستم ،

 مرحوم رحمتی -که حقیقتا میراث شاعرانه ی من هرچه هست از اوست-نزد قیصر امین پور

به دفتر نشریه سروش نوجوان که آن روزها سردبیرآن بودند، می رفتم و سالها افتخار

 شاگردی او را داشتم.من آنروزها شعر نوجوان کار می کردم وقیصر،اشعار مرا می خواندند

 وگاهی برخی از آنهارابرای چاپ در نشریه انتخاب می کردند.تااینکه من در پاسخ به شعر

قاف قیصر،شعری سرودم.ایشان شعر راپسندیدندوحتی قسمتی ازآن راتصحیح کردنداما

موافق چاپ در سروش نوجوان نبودندوعلتش رااین گونه بیان کردندکه این شعر

 دررابطه با شعرقاف است ونوعی تعریف ازمن است.  این موضوع نهایت تواضع قیصر

 را می رساند که به عنوان درسی برای همیشه درخاطرم ماند.آن روزدرپاسخ به اصرارمن که

بی نتیجه ماند، شعر سعدی را برایم خواندند :

کان را که خبر شد خبری باز نیامد...

****

بنده شعرقاف قیصر وشعرخودم را که در پاسخ به آن سروده ام و همان سال درنشریه

سلام بچه ها به چاپ رسید،تقدیم دوستداران شعرقیصرمی کنم:

« وقاف

حرف آخر عشق است

آن جا که نام کوچک من آغاز می شود»

**حرف آخرعشق**

ای که گفتی که آغازنامت

حرف پایان یک عشق زیباست

خوب فهمیدی این عشق پردرد

بهترین شعر امروز دنیاست

*

هست آوازآیینه هایت1

مثل آواز قوهای دریا

هیچ می دانی این قاف عشقت

هست کوهی در آن سوی دنیا

*

وسعت کوه تا دور دنیاست

هرکسی را به آن جا گذر نیست

خانه ای هست بالای آن کوه

خوب می دانی آن خانه ی کیست

*

برسرقله ی قاف سیمرغ

باپروبالی از جنس خورشید

توی دنیای آیینه هایت

می توان عکس سیمرغ را دید

*

ای که گفتی که آغاز نامت

حرف پایان یک عشق زیباست

خوب گفتی چه زیبا سرودی

عشق بالاترین حرف دنیاست

                                معصومه79

1-آیینه های ناگهان مجموعه شعرقیصر                               

 

 

 


 

 




چهارشنبه 8 آبان1392

نوشته شده در  


شب بی ماه

**********

در جنگلی که به اندازه شب بی ماه تاریک بود

و امتداد هراس بر روزن روشنایی بسته بود همه ی دریچه ها را

سطل بزرگ آب را می بردم

تناردیه های زندگیم

مثل هیولایی می خواستند مرا در اتاق زیر شیروانی

محبوس کنند

هجوم تنهایی در من رسوخ می کرد

شاید دستی

نه...

در جنگل انبوه هیچ کس نبود

گام هایم فراخ تر می رفتند

آه...

آب سطل سرریز می کرد

آه...

ژان والژان نبود

 

معصومه

 

 

 




شنبه 20 مهر1392

نوشته شده در  


به دانش آموزانم به خاطرپیچک های لطیف نگاهشان

وآمدن مهرماه در بی مهربودن زندگی من.....

******************************************

بچه ها صمیمی اند

تا که می روی کنارشان

آفتاب چشم هایشان تو را به سرزمین نور می برد

در دلت اگر هزار غصه رخنه کرده است

با تبسم نگاهشان

غصه ها

از نگاه تو

دور می شوند

ذهنشان پراز جوانه است

پراز جوانه های دوستی

با نگاهشان پراز ترانه می شوی

در نگاهشان چه چیز دیده می شود؟!

****

در کلاس درس

گرچه گاه

در وجود چندتایشان

شیطنت نهفته است

یا که ذهنشان

پرکشیده از کلاس

قلبشان ولی

باصفا و بی ریاست

مثل آن کبوتران چابک سپید آسمان

باصداقتند

مثل ابرهای آبی بهار

مثل موج های نرم رود

مثل خنده های جویبار

پراز طراوتند

****

بچه ها صمیمی اند

در نگاهشان چه چیز دیده می شود؟!

****

می روی سر کلاس

با ترانه ی امید

روی تخته ی سیاه نوشته است

لحظه های سبز دوستی

بچه های کوی دوستی

دست می دهی به دستشان

آسمان در انتظارشان پراز ستاره گشته است

دست می دهی به دستشان

یک سبد ترانه های دوستی نثارشان....

 

معصومه

 

 




چهارشنبه 27 شهریور1392

نوشته شده در  


چشمی دارم همه پراز دیدن دوست

با دیده مرا خوشست چون دوست دروست

از دیده و دوست فرق کردن نتوان

 یا اوست درون دیده یا دیده خود اوست

                                           بوسعید

من روزهاست که بی تو در واپسین هایم

تو را دیده ام........

معصومه




یکشنبه 10 شهریور1392

نوشته شده در  


این داستان براساس واقعیت نوشته شده است.

آن سوی پنجره : معصومه ملامحمدی


به نام دوست

زنگ که خورد به طرف کلاس رفتم. ترم جدید شروع شده بود و من باید با کلاس و شاگردان تازه روبرو شوم. کلاس در طبقه سوم بود توی راه به شاگردان جدید فکر می‌کردم. طبقه اول و دوم را پشت سر گذاشتم. بچه‌‌ها هنوز توی راه و نیمه راه بودند.انگار صدای زنگ را نشنیده بودند! نفس زنان به طبقه سوم رسیدم. کلاس انتهای سالن بود کلاس 306. کمی ایستادم و نفسی تازه کرد. در کلاس بسته بود دستگیره در را چرخاندم.

بچه‌‌ها سر و صدای می‌کردند. غیر از چند نفر کسی متوجه ورود من نشد. کمی این پا و آن پا کردم. بچه‌ها که تازه متوجه ورود من شده بودند از جایشان بلند شدند و سلام کردند. من هم به همه سلام کردم و گفتم: «بفرمایید بنشینید!»

کلاس کمی ساکت شد. نگاهم را چرخاندم. اول ترم بود و بچه‌‌ها نو و مرتب بودند. بعضی از آنها آنقدر مرتب بودند که انگار با مانتو و شلوارهایشان اتو شده بودند. از این تصور خنده‌ام گرفت. دفتر نمره را باز کردم. آمار کلاس را دیدم. 45 نفر بودند. کنار آمدن با 45 نقر دانش‌آموز کارمشکلی بود. ولی خوب...

سمت راست تخته سیاه دو تا پنجره بزرگ وجود داشت که تنها یکی از آنها باز بود.

روی در و دیوار کلاس یادگاری شعر و کاریکاتور یه چشمم خورد. لحضه‌ای به خودم آمدم. در میان بچه‌ها باز هم همهمه افتاده بود. یکی دوتا سرفه کردم و بدون مقدمه خودم را معرفی  کردم و از بچه خواستم که خودشان را معرفی کنند. بعد شروع کردم به صحبت پیرامون درس جدید که زبان فارسی بود. کمی که صحبت کردم برای  تکلیف جلسه بعد از بچه‌‌ها خواستم موضوع انشایی را پیشنهاد بدهند. این طوری بیشتر با بچه‌‌ها و روحیه شان آشنا می‌شدم. هنوز صحبتم تمام نشده بود که هیاهو شروع شد و همه با هم شروع کردند به صحبت کردن. اما من جز سر و صدا چیزی نمی‌شنیدم. نظم کلاس به هم خورده بود. نگاهم به ته کلاس افتاد. کنار پنجره دانش‌آموزی را دیدم که به من نگاه می‌کرد و ساکت بودو تعجب کردم. بین این همه های و هوی چطور می‌توانست ساکت بماند. روی میز زدم و با صدایی که به فریاد نزدیک بود گفتم: «ساکت باشید!» بچه‌‌ها کمی ساکت شدند. گفتم:«بچه ها! موضوع انشا اختیاری باشد. این طوری بهتر است هر کس در مورد هر چیزی که خواست بنویسد.» بچه‌‌ها بدون اعتراض قبول کردند.

***

به معلم نگارش فکر می‌کنم. تا به حال با او درسی نداشته‌ایم. هنوز به کلاس نیامده است و بچه‌‌ها کلاس را گذاشته‌اند روی سر شان.میز آخر کنار پنجره نشسته‌ام. اگر چه همیشه بچه‌های شیطان کلاس میز آخر مینشینند تا پنهانی دور از چشم معلم حرف بزنند و شیطنت کنند اما من اهل این چیز‌‌ها نیستم. برخلاف بچه‌‌ها دختر خجالتی  و کم رویی هستم.تازه به این مدرسه آمده‌ام . هنوز  با کسی دوست نشده‌ام. به این زودی‌ها با کسی دوست نمی‌شوم. به قول معروف دیر جوش  هستم. دست خودم نیست. به درس ادبیات و انشا خیلی علاقه دارم و گاهی  در دفترچه خاطراتم چیز هایی می‌نویسم. اما افسوس جز خودم هیچ کس آنها را نخوانده است. زنگ های انشا ترس عجیبی به سراغم می‌آید و همسشه با اینگه انشاهایم را می‌نویسم از خواندن انشا طفره میروم و بهانه می‌آودم یا خانم معلم قبول می‌کند یا در دفترش منفی می‌گذارد. نمی‌دانم با این معلم جدید چطور کنار بیایم.

بلند می‌شوم پنجره را باز می‌کنم. شاید سر و صدا‌‌ها کمتر شود. تا پنجره باز می‌شود نسیمی وارد کلاس می‌شود انگار هیچ کس جز من متوجه ورود نسیم به کلاس نمی‌شود. چه بوی خوبی می‌دهد. بوی پاییز بر خلاف تصور بعضی‌‌ها خیلی هم لطیف و دوست داشتنی است. انگار پنجره قاب یک تابلوی نقاشی است! چه ترکیب بندی خوبی دارد. درخت کاج همسایه اولین چیزی است که به چشم می‌خورد. کمی تکان می‌خورد. لابد نسیم او را قلقلک می‌دهد. با اینکه کاج پیری است شاداب به نظر می‌رسد. توی آسمان ابرهایی را می‌بینم و چند تا پرنده که با ابر‌‌ها بازی می‌کنندو مثل اینکه کبوتر هستند. کبوترهای سفید.

توی این فکر‌‌ها هستم که بغل دستی‌ام محکم به بازویم می‌زند و می‌گوید خانم معلم آمد... فوری از جایم بلند می‌شوم. خانم معلم خودش را معرفی می‌کند و از ما میخواهد که خودمان را معرفی کنیم. بعد از درس و هر چیزی که مربوط به آن است صحبت می‌کند. حرف‌هایش به دلم می‌نشیند. احساس می‌کنم حرف‌هایش تازه است و تا به حال آن را نشنیده‌ام.

بعد از درس از ما میخواهد موضوعی را برای انشا پیشنهاد دهیم.هر کس چیزی می‌گوید. خانم معلم می‌گوید: «موضوع انشا اختیاری باشد.»

کمی فکر می‌کنم. موضوع زیاد است. چیزی به ذهنم نمی‌رسد جز همان وحشتی که از خواندن انشا به سراغم می‌آید. نسیم صورتم را نوازش می‌کند.

***

وارد کلاس که شدم باز همان هیاهوی  همیشگی به طرفم شلیک شد ولی خب من به این چیز‌‌ها عادت داشتم و برایم عادی بود. مثل همیشه بچه‌‌ها بلند شدند و من مثل همیشه گفتم: «بفرمایید!»

پشت میزم نشستم. دفتر نمره را باز کردم رو به بچه‌‌ها گفتم: «موضوع انشا چه بود؟» همه با هم گفتند: «اختیاری.»

بدون معطلی یکی از بچه‌‌ها را صدا زدم. دانش‌آموزی به طرف تخته سیاه آمد رو به روی بچه‌‌ها ایستاد و شروع کرد به خواندن انشا. همین که نگاهم ته کلاس افتاد دانش‌آموز کنار پنجره را دیدم که تنها در میز آخر نشسته بود و به بییرون پنجره نگاه می‌کرد. اهمیت ندادم.

بچه‌‌ها انشاهایشان را می‌خواندند و بعد نقد و بررسی می‌کردیم. هر کسی چیزی می‌گفت و  خلاصه به یک نتیجه می‌رسیدیم. در این میان هر دفعه که سرم را می‌چرخاندم به ته کلاس باز هم اورا میدیدم که به بیرون نگاه می‌کرد. کمی عصبانی شدم. چرا باید خواسش پرت باشد. هرچه صبر کردم فایده‌ای نداشت. بلند شدم و به طرف ته کلاس رفتم. به نزدیکش که رسیدم باز هم متوجه من نشد. دستی به شانه‌ا‌ش زدم. ترسید و نگاهم کرد. با تمسخر گفتم: «مگر در کلاس نیستی؟ اگر چیز جالبی آن طرف پنجره است بگو ما هم بدانیم!» با دستپاچگی گفت: «هیچی خانم.» گفتم: «پنجره را ببند و حواست را جمع کن.»

بلند شد و یک بار دیگر به من نگاه کرد و پنجره را بست.

به طرف میز که حرکت کردم متوجه شدم که همه کلاس به ما نگاه می‌کنند. حتی آن دانش‌آموزی که انشایش را میخواند سکوت کرده است. با اشاره سر به او فهماندم که بقیه انشایش را بخواند. سر جایم نشستم. باز نگاهم به ته کلاس افتاد. او را دیدم که به نظر خیلی غمگین بود. ای کاش فامیلی‌اش را می‌دانستم و صداسش میزدم تا او که این همه حواسش پرت است انشایش را بخواند. اما اول ترم بود و من هنوز فامیلی‌‌ها را یاد نگرفته بودم. از طرفی نمی خواستم او را با علامت صدا بزنم. صورت خوبی نداشت. به هر حال جلسه بعد باید انشایش را می‌خواند. حتما نوبت او می‌شد. باز هم نگاهش کردم سرش پایین بود.

***

خانم معلم که می‌نشیند دفتر نمره را باز می‌کند. اولین دانش‌آموز را برای خواندن انشا صدا می‌زند. کمی آرام می‌شوم. می‌گویم خوب شد مرا صدا نزد.من که انشایم را ننوشته بودم. توی خانه هرچه به خودم فشار آوردم که موضوعی را انتخاب کنم این ترس لعنتی به من اجازه نداد تا فکر کنم. قبل از نوشتن به خواندن آن در کلاس  فکر می‌کردم. این ترس همیشه در زنگ های انشا مرا همراهی می‌کرد.

آرام نگاهم  را به پنجره می‌کشانم.آسمان یکدست مثل یک دشت سبز با این تفاوت که آبی ست. کاش می‌توانستم روی آسمان راه بروم! نه کاش اسبی بودم در این دشت آبی و از این سوی آسمان به آن سو می‌تاخنم و همه جا را تماشا می‌کردم! آسمان همیشه یک زیبایی خاصی دارد. خصوصا وقتی آن را از پشت یک پنجره تماشا کنی. درخت کاج همسایه مثل هفته پیش شاداب به نظر می‌رسد. کمی که دقت می‌کنم کلاغی را میبینم که روی یکی از شاخه‌هایش نشسته است و به دورتر‌‌ها نگاه می‌کند، ساکت و آرام. لابد او هم آرزویی دارد.خانه‌های شهر از اینجا پیداست. خانه‌هایی که هرچه به عقب‌تر نگاه می‌کنم کوچک‌تر می‌شوند. درآن دور تر‌‌ها گنبدی توی آسمان است. گلدسته‌‌ها هم همینطور. پس من حق دارم که آرزو کنم ای کاش در آسمان بودم...فکری به خاطرم می‌رسد. باید موضوع انشایم آن سوی پنجره  باشد. موضوع قشنگی است. می‌نویسم از آسمان کاج کلاغ  گلدسته‌‌ها و خلاصه‌ای از همه چیز حتی از اسب... ولی ... توی این فکر‌‌ها هستم که دستی به شانه‌ام می‌خورد. می‌ترسم برگردم نگاه کنم. خانم معلم است با عصبانیت می‌گوید: «معلوم است کجایی؟ پنجره را ببند و حواست را جمع کن. اصلا کلاستان دوتا پنجره دارد. چه لزوم دارد که دوتا پنجره باز باشد. از این به بعد باید این پنجره بسته باشد.»

همه چیز خراب شده است. عرق سردی را روی پیشانی‌ام احساس میکنم. بغض گلویم را می‌فشارد. خانم معلم می‌رود و مرا غرق اندوه می‌کند. دستپاچه می‌شوم. نکند مرا صدا بزند.من که انشا ننوشته‌ام و تازه حواسم هم که پرت است. بهانه خوبی به دستش می‌دهم آنوقت...

***

وارد کلاس که شدم نگاهم به ته کلاس افتاد. پنجره بسته بود. برنامه این هفته هم خواندن انشا بود. بعد از کمی صحبت یکی از بچه‌‌ها را برای خواندن انشا صدا زدم. نمیدانم چرا دوست داشتنم همان دانش‌آموز کنار پنجره زودتر انشایش را بخواند. جلسه پیش را فراموش نکرده بودم. نمی دانم شاید یک جور لجبازی بود.

بالاخره بعد از چند نفر نوبت به او رسید. بلند شد. اما نیامد. پرسیدم: «بیا انشا را بخوان. نکند ننوشته‌ای؟» کمی من و من کرد و گفت: «نوشته‌ام اما نمی شود جلسه بعد بخوانم؟ آخر...» گفتم: «نه این جلسه باید همه انشا‌‌ها خوانده شود. جلسه بعد باید درس جدید بدهم.»

آهسته بلند شد نگاهش را طرف پنجره برد و بعد نگاهی به من. به طرفم آمد و رو به روی بچه‌‌ها ایستاد. دفتر اش را باز کرد. کمی این پا و آن پا کرد. گفتم: «بخوان!» شروع به خواندن کرد: «موضوع انشا آن طرف پنجره‌ای که بسته شد!»

انگار یک پارچ آب سرد روی تنم ریخته بودند. موهای بدنم سیخ شد. موضوع همان پنجره‌ای بود که جلسه پیش به دستود من بسته شده بود. چرا از این همه موضوع چنین موضوعی را انتخاب کرده بود؟ هرچه بیشتر می‌خواند بیشتر از خودم بدم می‌آمد. پشت پنجره این همه چیز های زیبا بود و من تا به حال متوجه آن نبودم. حتی یک بار هم به آن طرف پنجره نگاه نکرده بودم. آن وقت من باعث شده بودم که آن پنجره بسته شود.

هنوز انشایش تمام نشده بود که به طرفش رفتم. متوجه من نشد. دستی به شانه‌اش زدم و شانه‌اش را کمی فشار دادم. نگاهم کرد. لبخندی به او زدم. کلاس سکوت عجیبی داشت. حتی آن دو سه نفری که همیشه حرف می‌زدند ساکت شده بودند و به ما نگاه می‌کردند. به طرف پنجره رفتم. پنجره را باز کردم آسمان را دیدم که چقدر به پنجره نزدیک بود. بوی خوب نسیم را حس کردم. مثل این که چند وقتی بود که منتظر، پشت پنجره ایستاده بود. منتظر بود که پنجره باز شود و وارد کلاس شود. کبوتر های سفید دیدم که توی آسمان پرواز می‌کردند و ... باز هم به او نگاه کردم. باید برایم قبلا توضیح می‌داد. تا آمدم بگویم که ... زنگ خورد.

***

هر جوری هست باید انشایم را بخوانم. این خانم معلم عذر و بهانه حالی‌اش نمی‌شود و می‌گوید همه باید انشاهایشان را بخوانند، بلا استثنا.

انشایم را نوشته‌ام؛ اما ترسم دو برابر شده است. هم ترس از خواندن انشا و هم ترس از موضوع انشا. آخر موضوعش همین پنجره است که بسته شده. حتما خانم معلم ناراحت می‌شود و می‌گوید: «پنجره را بستی خیالت راحت نشد در انشایت هم دست از سر آن بر نداشته‌ای؟»

می گویم:«خانم نمی شود...» می‌گوید: «باید بخوانی.» دفتر ام را باز می‌کنم و شروع به خواندن می‌کنم. صدایم می‌لرزد. یخ کرده‌ام و احساس عجیبی دارم. هنوز انشایم تمام نشده است که دستی به شانه‌ام می‌خورد. خانم معلم است. لبخندی می‌زند و به طرف پنجره می‌رود. تعجب می‌کنم پنجره را باز می‌کند. همان پنجره بسته را.  عطر و بوی نسیم توی کلاس به پرواز در می‌آید.

.....................




شنبه 26 مرداد1392

نوشته شده در  


تولدت بی تو

********

وقتی که باغچه

منزه است از دردهای تو

وقتی که با رفتنت

سرانجام درد را

مدفون کردی میان باغچه

میان هرچه نبود

وقتی شکسته بازآمدم

روز تولدت

کنار حیاط

و نظاره کردم از کرانه ی شرق

طلوعی دوباره را

درست روز 2 مرداد بود

روز تولدت!

آن روز بر شاخساردرخت زیتون کنار حوض

پروانه ای با رنگ های رنگین بال هایش

سراسیمه زنگار درد های تو را از جویبار ذهن من

می شست

باید از حیرت شکوه تو

برای تو یک هدیه می جستم

اما چه چیز را چگونه؟

بیهوده پرسشی است

درست روز 2مرداد

روز تولدت

کسی ندید و ندانست

که چه رفت بر روزگار من

آن روز، آن لحظه ی موعود

فرجام رستن تو از درد بود و درد

اما دریغ که درد

یک سو و یک جهت

چون دشنه ای رها

بر قلب نازک من راه می گشود

معصومه

 

 

 




شنبه 12 مرداد1392

نوشته شده در  


 

...هرجایی می گشتیمی ...

و ما خدای را می جستیم،

در کوه و در بیابان !

بودی که ، بازیافتیمی،

و بودی که باز نیافتیمی!

و اکنون ،

چنان شده ایم،

که خود را باز نمی یابیم!

که همه ، او مانده ایم ! ...


بوسعیدابوالخیر




سه شنبه 8 مرداد1392

نوشته شده در  


فوران

*****

افطار

آستانه ی نبودن تو

طنین خنده هایت

رفتن تا مرز سایه ها و نور

پرشدن جان

از نیمی آتش و ازنیمی اشک

ریسمان بی انتهای تنهایی

طنین آوای اذان

فوران نخستین نگاه

تبسم من

و ناگهان

حضور مأنوس گام هایی از پشت حصار پنجره

 

معصومه 26تیر




چهارشنبه 26 تیر1392

نوشته شده در  


میهمانی

این چه دعوتی است که با ما بیچارگان کردی؟!

در نفیر کداممان راه تو بود که باز هم ما را خواندی؟!

غرقه شدگانی هستیم در غرقه مکان دنیای تیرگی و چیرگی بدی ها

پس چرا در گمشدگیمان آمدی بی آنکه بفهمیم و طنین گام هایت را بشنویم؟!

ما پیدا و ما نهان از تو، فراموش کرده ایم تو را

و تو باز هم در ناپیدای ما، دستانت را گشودی

پرده از ما نیفکندی وقتی آن همه ناراستی از ما یافتی

این همه نواخت تو ما را چه بود؟!

که ما را خواندی به خود، در شبتاریکی های بی ماهمان

با ما بگوچرا؟!

از چه خود،ما را به خود می رسانی؟

که ما روزهاست خود، از نارسیدن به خود در شتابیم

نظر در چه ما را کردی ؟

که ما نظرمان در جریان غیر از تو راه یافته است

نواها ساختی بر دل تیره و خاموش ما

و عجب که ندیدی آن همه کژی هایمان را

و آن همه خمودگی هامان را

تو

همه هستی و ما هیچ

اما ما خود را ، همه می دانیم بی آن که تو را دریافته باشیم

اما با ما بگو

بگو

برای کدامین سپاسمان که هرگز از وجودمان برنخواسته بود

باز هم ما را به حقیقت میهمانی خود خوانده ای ؟!

بگو

با ما بگو

این چه دعوتی است که با ما بیچارگان کردی ؟!

چرا؟!

 

معصومه  92/4/14

 

 

 

 

 




دوشنبه 17 تیر1392

نوشته شده در  


مه

هجوم مه از کوه

در انبوه گل های زرد

بافت شاخه های درختان جنگلی را

نازک می کرد

من با دسته قاصدک هایی که می چیدم

و دانه دانه آن ها را به سمت جنگل می رقصاندم

در کنار تخته سنگی که از سبزه پوشیده شده بود

می چرخیدم

و طعم یاد تو را به ریه هایم می فرستادم

و تو را تنفس می کردم

تو نبودی

اما بنفشه های یادت

همراهم می آمدند

مثل حقیقت

ریشه های درختان سربه فلک کشیده جنگل

که از کنارشان می گذشتم

***

هجوم مه از کوه

با شتاب به صورتم می خورد

جنگل در مه گم شده بود

ومن در پیچ و تاب جاده

در تمنای رسیدن به آغوش تو

گام هایم را

تندتند برمی داشتم

 

معصومه – جنگل مازیچال/به یادت و یادت و یادت.....




سه شنبه 4 تیر1392

نوشته شده در  


این سایه من بود که می گریست

تنها و بی صدا

معصومه





پنجشنبه 30 خرداد1392

نوشته شده در  


سیماب روز

شب

خورشید را در حصار عصیان نشانده است

بی آن که بداند

من

به دنبال صولت سپیده دمان

چشمانم را از خواب دریغ داشته ام

تسلیم شب شدن

نگاه کردن به درخت بی بار است

در تمنای حجم میوه های رسیده

***

نگاه شکافنده ات

آن قدر مرا درنوردیده

که نمی گذارد

لحظه ای از سایه ات بگریزم

وقتی که من این سان

همراه سایه ات

آرام می شوم

گسستن رشته های سیاه شب

مثل ردشدن از جویبارباریکی است

از دل یک باغ پردرخت

***

شب

خورشید را در حصار عصیان نشانده است

و با تازیانه های درهم وپیچانش

زخم می زند و می سوزاند

اما کمند سایه ی تو در دستان من

تکرار بی نهایت هجای عشق است

که بشارت می دهد

سیماب صبح را

 

معصومه 13/3/92 تهران




سه شنبه 21 خرداد1392

نوشته شده در  


ا

امروز روز توست وتو نیستی ، اما  من بوی تو را در تنگاتنگ وجودم حس می کنم ویاد نفس های تو را در آغوش می کشم...توآنقدربرایم خاطرات خوش گذاشته ای که لمس آن ها برایم کافی است، تو هستی کنارم در هر حال که هستم!مرا نیاز به جسم تو نیست که روحت در وجود من است، تو سال هاست روحت را به ذرات وجودم پیوند زده ای ...

تقدیم به تو، به یاد روزهای خوب با تو بودن!

ققنوس می شوم

من روزهاست

در قلب نیمه شب

در یاد آتش عشقت نشسته ام

گلگون شده تمام وجودم برای تو

چشمان خسته و پرخواب خویش را

در انتظاردیدن تو

بر روی عطر و بوی گل سرخ

بسته ام

هر لحظه هستی ام

از یاد رفتنت

بر باد می رود

رنگین کمان حقیقت برای بودنم

با رنگ های بنفشش

از آسمان پراز آبی دلم

نابود می شود

***

من روزهاست

ققنوس خسته تر از خاک تشنه ام

زرد و خموده پر از یاد رنج و درد

در امتداد زندگی بی تو مانده ام 

در وصف شوق تو

از اغتشاش حیاتم گذشته ام

من روزهاست

بر انجماد سنگ، حصاری کشیده ام

پل بسته ام به سیلاب روزگار

با صد هزار خاطره از یاد و بوی تو

آواز عاشقانه ی پررنج خویش را

در خلوت شبانه ی این شهر بی صدا

با شور خوانده ام

***

یک روز می رسد

از هیزم ترنم آواز یاد تو

از آتش نهفته ی دریای سینه ام

ققنوس می شوم

می سوزم آن چنان

کزشعله های پراز آتش دلم

بال وپرم به وسعت پرواز می رسد

پر واز می کنم

با شوق سوی تو

از لابه لای شعله های زرافشان خاطرت

ققنوس می شوم

ققنوس تازه ای

از شعله های آتش عشقت

به بیکران

 

معصومه،شب 13رجب

 




پنجشنبه 2 خرداد1392

نوشته شده در  


آه

همه گفتند :

آه !

او رفت !

اما کسی نگفت

آه !

او تنها ماند !

معصومه

 (مخاطب این شعر،اصلا وابدا دوستان خوب من نیستند!

مخاطب ، خودم هستم!!!)

 




یکشنبه 29 اردیبهشت1392

نوشته شده در  


همان شعر!

پالت را بر می داری

و رنگ سیاه را با کاردک روی آن می گذاری

بعد کمی رنگ قرمز تیره

با حرکت کاردک رنگ ها در هم فرو می روند

قرمزی گم می شود

و حجم سیاهی ، آرام روی بوم می نشیند

قلم مویت را با سرعت از رنگ سیاه سرشار می کنی

و روی بوم سفید می گذاری

صدای قلم مویت، وسعت نگاه مرا با تردیدمواجه می کند

نگاهم دیر باور می شود مثل رویایی آشفته!

سیاهی بوم ! آنهم مطلق!

تشنه ات می شود

چیزی نمی گویی

اما من تشنگی ات را می فهم

این پا و آن پا می شوی

سیاهی مطلق بر بوم!

بلند می شوم به آشپزخانه می روم

با لیوان پرآب برمی گردم

سراسیمه لیوان را به دستت می دهم

نیم نگاهی به بوم..

سردرگم می شوم

روزنه؟!

روزنه ای روشن بر بوم خودنمایی می کند

در دل سیاهی

آب را بی مکث می نوشی

لیوان خالی را به دست من می دهی

قلم مویت را روی دسته ی سه پایه می گذاری

می گویی

یادم رفت به خاطر آب...

دستانم را می گیری

به چشمانم خیره می شوی

گرمایی بی حس کننده همه وجودم را تسخیر می کند

مرا به بوم نزدیک می کنی

روزنه ای از نور در آن همه تاریکی؟!

 در گوشم نجوا می کنی

همان شعر...

همان....

...............

 

«و من

از پژواک صدایی هراسناک

در آن همه تاریکی نترسیدم

زیرا روزنه ای از نور در آن دیده می شد»1

...

وای خدای من!

همان شعر!

...

معصومه- نمایشگاه نقاشی محمدحسین-16اردیبهشت

 1-هراس.شاعر:معصومه ملامحمدی.ازکتاب «به دست هایم نگاه نکردی»

 

 

 

 

 

 

 

 




سه شنبه 24 اردیبهشت1392

نوشته شده در  


طعم خیال

مثل آمدن موج های سهمگین به سمت ساحل

آرام می شدم

وقتی یاد تو

چون ذرات معلق مه در هوا

قطره قطره بر صورتم، موسیقی بوسه را می نواخت

 ومرا مدهوش می کرد

طعمی مست کننده

چون طعم خیال بودن تو


معصومه






شنبه 21 اردیبهشت1392

نوشته شده در  


فاش

زیباترین شعرت را بگو

و هراس مدار چه چیز گفته ای

بگوکه عشق او، حقیقت  ماندن است

بگو که هنوز با هرم نگاه سوزانش زندگی می کنی

بگو که هنوز جای حرارت دستانش برگونه های سردت مانده است

بگو که هنوز شراب مستانه ی نفس هایش را می نوشی

بگو که....

بگذار هرچه می خواهند بگویند

بگو که عشق تو هنوزآتشین است

...

 

معصومه 

 

 

 




جمعه 13 اردیبهشت1392

نوشته شده در  



چهل شب است که می خواهم بروم

 

دیوارهای اتاقم چه تأثیرزهرآلودی با خود داشت که افکار مرا زهرآلود می کرد.

شب بود و تنهایی و سیاهی. چهل شب است که تصمیم گرفته ام بروم. اما چمدانم

را پیدا نمی کنم. باید بیشتر بگردم. برق رفته. ما حتی در خانه شمع نداریم. 

کبریت را روشن می کنم. فایده ای ندارد.چند ثانیه نمی کشد که کبریت دستانم را

می سوزاند. توی تاریکی که نمی توانم چمدانم را پیدا کنم. تسلیم رختخواب

می شوم. چشمانم را می بندم . خنده ام می گیرد. توی تاریکی فرقی نمی کند که

چشمانم باز باشد یا نباشد!

تو نیستی. چهل روز است که رفته ای. اتاقم تاریک

است. تاریک تاریک . حتی اشباح هم دیده نمی شوند. غلت می خورم . آرزو

می کنم به خواب فراموشی بروم . وای اگر این فراموشی ممکن می شد. اگر

می توانست دوام داشته باشد.کاش چشم هایم به خواب ابدی می رفتندو هستی

خودم را دیگر حس نمی کردم. سرم را می چرخانم . بوی تو می آید. بوی

آغشته به نیاز من. لطیف مثل قاصدک هایی که پیشترها با هم از دشت چیده بودیم

سراسیمه از روی تخت بلند می شوم.پنجره ی اتاقمان بسته است.از آنروز

که رفتی ، دیگرآن را باز نکردم.می ترسم . می ترسم بوی تو از اتاق بیرون

برود . پشت پنجره ی ما همیشه نسیم هست . میدانم آهسته می آید و بوی تو را

می برد .قدم برمی دارم. دستانم را روی پنجره می کشم. مهتاب نیست. چمدانم

نیست . بایدبروم . سرم درد می کند. برق لعنتی چرا نمی آید. در تاریکی قدم

می زنم. کاش بودی . کاش بودی .اگر بودی حتما چمدانم را توی تاریکی پیدا

می کردی.

شب از نیمه گذشته است. دوباره به رختخواب می روم. بوی تو باز هم می آید

و مرا مست می کند. پتو را روی سرم می کشم.

چهل شب است می خواهم بروم اما چمدانم را پیدا نمی کنم. شب است و تاریکی

بروجودم پرسه می زند. مهتاب نیست. اما بوی تو هست . بوی تو مرا زنده

می کند. شب که ماندنی نیست. صبح می رسد. حتما چمدانم را پیدا میکنم.

باید چمدانم را پیدا کنم. باید بروم ..... 


معصومه




چهارشنبه 11 اردیبهشت1392

نوشته شده در  


تمنا

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

رفته ای اینک ، اما آیا

باز می گردی ؟

چه تمنای محال

خنده ام می گیرد

یاد ژرفای نگاهت اما

حرف دارد با من

هرچه غمناک است در خاطر من

هرچه تیره است و سیاه 

در دلم میمیرد

.....

آه 

چه تمنای محال!!

همه فکر است وسراب


معصومه




یکشنبه 8 اردیبهشت1392